تبليغاتX
جناب آقای نفس
یه وقتهایی مثل گوگل ترانسلیتور عمل میکنه .....

دیروز از مدرسه اومد خیلی خسته بود...  ولو شد روی تخت و گفت .. لطفا شما لباسامو عوض کن .... وقتی که داشتم لباسشو عوض میکردم یهو گفت : ولش کن خودم انجامش میدم چونکه شما خیلی لانگش میدی !!!!!

امروز بهش گفتم : قراره مامان پری اینا بیان پیشمون ...گفت : کی ؟ یعنی هنوز باید وان هاندرتا صبر کنم ؟

گفتم نه اونقد ولی باید ترتی تا صبر کنی !

گفت : اونم خیلی زیاده

+ نوشته شده توسط مامانش در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت 10:1 |
بـــــــــــــــــــزرگ شده یه عالمــــــــــــــــــــــــــه

یکی از نشونه هاش اینه که ساعتها میشینه فال پاسور میگیره ... پاسور راستکی نه الکی 

چهار برگ هم که خیلی وقته که استاده .... سور هم میزنه ...  

مار و پله رو هم همینطور .... البته یه سری قواعد بازی رو هم عوض کرده مثلاْ گاهی وقتا با دو تا تاس بازی میکنه گاهی هم با چهار تا .... میگه اینطوری بهتره بازی زودتر تموم میشه .... حالا باید بازیشو ببینید که بدونید چقد بازی مار و پله با چهار تا تاس میتونه باحال تر باشه

 

یکی دیگه اش اینه که تهنایی میره دستشویی و خودشم خودشو میشوره  یه بار خیلی طول کشید که بیاد بیرون ازش پرسیدم چیکار میکردی که اینقد طول کشید و آب باز بود ؟!! گفت داشتم تا وان هاندرد میشمردم که حسابی تمیز شم ..... گفتم حالا تا فورتــــــی کافیه ....

دیگه اینکه از فردا مثه بچه بزرگا میره مدرسه .... یعنی از فردا تا ساعت ۳:۱۵ تو مدرسه میمونه... نهار هم همونجا میخوره. 

+ نوشته شده توسط مامانش در جمعه بیستم آبان 1390 و ساعت 19:22 |
این اولین کتابیه که خودش برام خوند ....

 

 

+ نوشته شده توسط مامانش در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 و ساعت 12:53 |
میگه وقتی ازدواج کنم میرم یه خونه تو کشور تهران میگیرم .... همونجا میمونم یه وقتایی هم میام به شما سر میزنم .... آخه تو تهران برف میاد

کلاْ کشور رویاهاش تهرانه

+ نوشته شده توسط مامانش در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 17:47 |
امروز اولین روز مدرسه بود رفته KG3 خیلی هم خوشحاله .... میگه مامی من دیگه خیلی بزرگ شدم .... که رفتم تو این کلاس ... بعدش هم گفت : امسال دیگه من کارم خیلی زیاد شده مثل بابایی از صبح که میرم خیلی میمونم تو شرکتم . وقتی که من نیستم شما میتونید همــــــــــــش تی وی ببینید ...
+ نوشته شده توسط مامانش در شنبه نوزدهم شهریور 1390 و ساعت 21:21 |
گفت : میخوام یه ایمیل به عمو شاهرخ بزنم بگم هر جا یه گوشت دیدی آدرسشو بده که بیام بخورمش

+ نوشته شده توسط مامانش در شنبه نوزدهم شهریور 1390 و ساعت 21:13 |

 

+ نوشته شده توسط مامانش در دوشنبه هفتم شهریور 1390 و ساعت 13:23 |
دیشب بهش گفتم وقتی بزرگ شدی میخوای چند تا بچه بیاری ؟

گفت من که بچه نمیارم زنم واسم میاره ... گفتم : خب حالا چند تا میاره ؟!!

گفت : سه تا !!!!

گفتم اسماشونو چی میخوای بذاری ؟ بلافاصله گفت : امیــــــــــر .....     حسیــــــن .... گفتم خب این دوتا .... سومی چی ؟ گفت : امیر حسین

+ نوشته شده توسط مامانش در دوشنبه هفتم شهریور 1390 و ساعت 12:47 |
پاسور بازی رو در حد حرفه ای یاد گرفته ....  حریف میطلبه شدیدددددد

یه مدت بود که اگه قبول میکردم یه کاری رو براش انجام بدم میگفت : آخ جاااانم .... البته روی ج هم یه تشدید میذاشت ... منم خیلی از این آخ جانمش خوشم میومد ... واسه همین وقتی میگفت باهام پاسور بازی میکنی قبول میکردم ....که بگه آخ  جااااانم ....

یه روز به باباش گفتم : چون این آخ جانم رو خیلی دوست دارم قبول میکنم که باهاش بازی کنم

از اون روز به بعد میگه : میخوای برات بگم آخ جانم ؟! پس بیا بشین باهام بازی کن

+ نوشته شده توسط مامانش در پنجشنبه سوم شهریور 1390 و ساعت 22:54 |
چند وقته که صبح زود وقتی چشاشو باز میکنه  میپرسه : امروز Birth day من شده ؟

بهش گفتم : اگه دوست داری زود birth day ت بشه بذار یه کیک بخرم بیارم تو مدرسه تو کلاستون زود برات birth day party  بگیرم و تموم شه . گفت : نههههههه باید واسم تو خونه بگیری همه دوستام بیان خونمون  تازه کیکم رو هم اسپایدرمنی بگیرید .....

یه چیز دیگه اینکه میدونه تبلدش بعد از جاسمین همکلاسیشه ..... امروز تبلد جاسمین بودیم ، وقتی اومدیم خونه گفت : خب مامی تبلد جاسمین تموم شد حالا دیگه Birth day  من زود میاد .

حالا منو اینهمه فکر ....  

+ نوشته شده توسط مامانش در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 و ساعت 23:38 |
حالا دیگه واسه من synonym میگه .....  چند وقت پیشا داشتیم با هم میرفتیم بیرون . از باباش پرسیدم disgusting یعنی چی ؟ یه مرتبه اون از عقب ماشین صداشو بلند کرد گفت : یعنی yucky

+ نوشته شده توسط مامانش در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 و ساعت 23:33 |
تازگیها ... یه چیزااااایی میگه ..... !!! وقتی ازش میپرسم از کجا میدونی ؟! میگه ....: تو جونمه .... این چیزا تو جونمه ... و دیگه هیچ توضیح بیشتری نمیده ....

حالا اگه من سر دراوردم که این قضیه جونش چیه .... میام و بیشتر مینویسم

+ نوشته شده توسط مامانش در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 و ساعت 8:21 |
هر روز باید براش یه اسنک و یه نهار بذارم که با خودش ببره مدرسه

معمولاْ برای اسنکش میوه و بیسکویت Dijestive میذارم ، چند روزی بود که میگفت : مامی یادته باشه از اون بیسکیت ها برام بذاری ها ..... دیروز موقعی که داشتم بیسکویت رو براش میذاشتم اومد و گفت : good job  منظورم همین بود .Noah خیلی از اینها دوست داره . بعد ازش پرسیدم Noah  هم از اینا میاره؟ گفت : نه من بهش میدم چون خیلی دوست داره .

گفتم : خودت چی ؟ گفت : نه من هر روز بیسکویتم و میدم به Noah

گفتم : میخوای برات دو تا بذارم که دوتاییتون بخورین. گفت : آره اینطوری خیلی خوب میشه

امروز اومد و گفت : مامی Trisan  دوستمه . خیلی مهروبونه هر روز از غذاش به من میده

میشه برام سه تا بیسکیت بذاری ؟  One for me ،One for Trisan،One for Noah

 

+ نوشته شده توسط مامانش در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت 10:45 |
دیشب بهش گفتم : پسرم زباله ها رو ببر پایین .... آخه خیلی زیاد شده

گفت : مگه من خدمتکارم ..... من پسرتونم خدمتکارتون که نیستم . !!

بعد هم گفت : من پام درد میکنه نمیتونم برم پایین .

+ نوشته شده توسط مامانش در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 13:47 |
دیروز وقتی که رفته بود مدرسه منم رفتم موهام کوتاه کردم .

وقتی که رفتم دنبالش ، اولش حواسش نبود معلمش بهش گفت : مامانت رو ببین !!!

یه لبخندی زد و بعدش گفت : I do'nt like it برگرد به قبلی

+ نوشته شده توسط مامانش در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 و ساعت 8:26 |